تبليغاتX
عاشقانه

عاشقانه

دستنوشته های یه دختر تنها

چه ساده دوست میشویم

دست در دست پیمان ابدیت میبندیمو

وابسته میشم...

وچه ساده تر از هم دور میشویم با کوله بار غم زده ی خاطرات


قشنگی فاصله در این است که گاهی به یادمان میاندازدکسی هست تا دلتنگش شویم


موشی در خانه ی صاحب خانه تله موشی دید ! وبه مرغو گوسفندو گاو خبر داد

همه گفتند این مشکل توست به ما ربطی ندارد

ماری درون تله افتاد و زن صاحب خانه را گزید از مرغ برایش سوپ درست کردند

گوسفند را برای عیادت کننده ها سر بریدند

گاو را برای مراسم ترحیم کشتند ودر این مدت

موش از سوراخ به مشکلی که به دیگران ربط نداشت فکر میکرد!!!!!!!!!!

[ سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391 ] [ 21:46 ] [ شایسته ] [ ]

خدا دوستت دارم


روزی استاد سر کلاس درس تصمیم گرفت تا دانشجویانش را به مبارزه بطلبد . او پرسید :آیا خداوند هر چیزی را که وجود دارد ، آفریده است ؟ دانشجویی شجاعانه پاسخ داد : بله .

استاد پرسید : هر چیزی را ؟

دانشجو پاسخ داد : بله هر چیزی را .

استاد گفت : در این حالت خداوند شر را نیز آفریده است ، درست است ؟ زیرا شر و پلیدی وجود دارد . دانشجو برای این سوال پاسخی نداشت و ساکت ماند . استاد از این فرصت لبخند بر چهره نشانده بود ، چرا که یکبار دیگر ثابت کرده بود که ایمان و اعتقاد فقط یک افسانه است . ناگهان یک دانشجوی دیگر دستش را بلند کرد و گفت : استاد ممکن است که از شما یک سوال بپرسم ؟

استاد پاسخ داد : البته .

دانشجو پرسید : آیا سرما وجود دارد ؟

استاد پاسخ داد : البته ، آیا شما هرگزسرما را احساس نکرده اید ؟

دانشجو پاسخ داد : البته استاد ، اما سرما وجود ندارد . طبق مطالعات علم فیزیک ، سرما عدم تمام و کمال گرماست و شیئی را تنها در صورتی می توان مطالعه کرد که انرژی داشته باشد و انرژی را انتقال دهد و این گرمای یک شی ء است که انرژی را انتقال می دهد . بدون گرما ، اشیاء بی حرکت هستند و قابلیت واکنش ندارند ، پس سرما وجود ندارد . ما لفظ سرما را ساخته ایم تا فقدان گرما را توضیح دهیم .

دانشجو ادامه داد : و تاریکی چه ؟

استاد پاسخ داد : تاریکی وجود دارد .

دانشجو گفت : شما باز هم در اشتباه هستید ! تاریکی فقدان نور است . شما می توانید نور و روشنایی را مطالعه کنید اما تاریکی را نمی توانید مطالعه کنید . منشور نیکولز تنوع رنگهای مختلف را نشان می دهد که در آن طبق طول امواج نور ، نور می تواند تجزیه شود . تاریکی لفظی است که ما ایجاد کرده ایم تا فقدان نور را توضیح دهیم .

و سراجام دانشجو پرسید : و شر …. آیا شر وجود دارد ؟ خیر ! خداوند شر را نیافریده است .شر فقدان خدا در قلب افراد است ، فقدان عشق ، انسانیت و ایمان است . عشق و ایمان مانند گرما و نور هستند . آنها وجود دارند اما فقدان آنها منجر به ظهور شر و پلیدی می شود .

و حالا نوبت استاد بود که ساکت بماند .

نام این دانشجو آلبرت اینشتین بود .

منبع:فور لاو دات کام

[ چهارشنبه ششم اردیبهشت 1391 ] [ 11:11 ] [ شایسته ] [ ]

احساس کن

 

                                             عشق یعنی...

                      

دخترک شانزده ساله بود که برای اولین بار عاشق پسر شد.. پسر قدبلند بود، صدای بمی داشت و همیشه شاگرد اول کلاس بود. دختر خجالتی نبود اما نمی خواست احساسات خود را به پسر ابراز کند، از اینکه راز این عشق را در قلبش نگه می داشت و دورادور او را می دید احساس خوشبختی می کرد.
در آن روزها، حتی یک سلام به یکدیگر، دل دختر را گرم می کرد. او که ساختن ستاره های کاغذی را یاد گرفته بود هر روز روی کاغذ کوچکی یک جمله برای پسر می نوشت و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا می کرد و داخل یک بطری بزرگ می انداخت. دختر با دیدن پیکربرازنده
پسر با خود می گفت پسری مثل او دختری با موهای بلند و چشمان درشت را دوست خواهد داشت.

دختر موهایی بسیار سیاه ولی کوتاه داشت و وقتی لبخند می زد،چشمانش به باریکی یک خط می شد.
در ۱۹ سالگی دختر وارد یک دانشگاه متوسط شد و پسر با نمره ممتاز به دانشگاهی بزرگ در پایتخت راه یافت. یک شب، هنگامی که همه دختران خوابگاه برای دوست پسرهای خود نامه می نوشتند یا تلفنی با آنها حرف می زدند، دختر در سکوت به شماره ای که از مدت ها پیش حفظ کرده بود نگاه می کرد. آن شب برای نخستین بار دلتنگی را به معنای واقعی حس کرد.
روزها می گذشت و او زندگی رنگارنگ دانشگاهی را بدون توجه پشت سر می گذاشت. به یاد نداشت چند بار دست های دوستی را که به سویش دراز می شد، رد کرده بود. در این چهار سال تنها در پی آن بود که برای فوق لیسانس در دانشگاهی که پسر درس می خواند، پذیرفته شود. در تمام این مدت دختر یک بار هم موهایش را کوتاه نکرد.
دختر بیست و دو ساله بود که به عنوان شاگرد اول وارد دانشگاه پسر شد. اما پسر در همان سال فارغ التحصیل شد و کاری در مدرسه دولتی پیدا کرد. زندگی دختر مثل گذشته ادامه داشت و بطری های روی قفسه اش به شش تا رسیده بود.
دختر در بیست و پنج سالگی از 
دانشگاه فارغ التحصیل شد و در شهر پسر کاری پیدا کرد. در تماس با دوستان دیگرش شنید که پسر شرکتی باز کرده و تجارت موفقی را آغاز کرده است. چند ماه بعد، دختر کارت دعوت مراسم ازدواج پسر را دریافت کرد. در مراسم عروسی، دختر به چهره شاد و خوشبخت عروس و داماد چشم دوخته بود و بدون آنکه شرابی بنوشد، مست شد.
زندگی ادامه داشت. دختر دیگر جوان نبود، در بیست و هفت سالگی با یکی از همکارانش ازدواج کرد. شب قبل از مراسم ازدواجش، مثل گذشته روی یک کاغذ کوچک نوشت: فردا ازدواج می کنم اما قلبم از آن توست… و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا کرد.

ده سال بعد، روزی دختر به طور اتفاقی شنید که شرکت پسر با مشکلات بزرگی مواجه شده و در حال ورشکستگی است. همسرش از او جدا شده و طلبکارانش هر روز او را آزار می دهند. دختر بسیار نگران شد و به جستجویش رفت.. شبی در باشگاهی، پسر را مست پیدا کرد. دختر حرف زیادی نزد، تنها کارت بانکی خود را که تمام پس اندازش در آن بود در دست پسر گذاشت. پسر دست دختر را محکم گرفت، اما دختر با لبخند دستش را رد کرد و گفت: مست هستید، مواظب خودتان باشید.
زن پنجاه و پنج ساله شد، از همسرش جدا شده بود و تنها زندگی می کرد. در این سالها پسر با پول های دختر تجارت خود را نجات داد. روزی دختر را پیدا کرد و خواست دو برابر آن پول و ۲۰ درصد سهام شرکت خود را به او بدهد اما دختر همه را رد کرد و پیش از آنکه پسر حرفی بزند گفت: دوست هستیم، مگر نه؟
پسر برای مدت طولانی به او نگاه کرد و در آخر لبخند زد
چند ماه بعد، پسر دوباره ازدواج کرد، دختر نامه تبریک زیبایی برایش نوشت ولی به مراسم عروسی اش نرفت.
مدتی بعد دختر به شدت مریض شد، در آخرین روزهای زندگیش، هر روز در بیمارستان یک ستاره زیبا می ساخت. در آخرین لحظه، در میان دوستان و اعضای خانواده اش، پسر را بازشناخت و گفت: در قفسه خانه ام سی و شش بطری دارم، می توانید آن را برای من نگهدارید
؟
پسر پذیرفت و دختر با لبخند آرامش جان سپرد.

مرد هفتاد و هفت ساله در حیاط خانه اش در حال استراحت بود که ناگهان نوه اش یک ستاره زیبا را در دستش گذاشت و پرسید: پدر بزرگ، نوشته های روی این ستاره چیست؟
مرد با دیدن ستاره باز شده و خواندن جمله رویش، مبهوت پرسید: این را از کجا پیدا کردی؟ کودک جواب داد: از بطری روی کتاب خانه پیدایش کردم.
پدربزرگ، رویش چه نوشته شده است؟
پدربزرگ، چرا گریه می کنید؟
کاغذ به زمین افتاد. رویش نوشته شده بود::

معنای خوشبختی این است که در دنیا کسی هست که بی اعتنا به نتیجه، دوستت دارد.

[ دوشنبه چهاردهم فروردین 1391 ] [ 21:8 ] [ شایسته ] [ ]

لمسم کن

axhaye romantic va ziba_lordfa (1).jpg

داستان آموزنده عاشقانه

روزی روزگاری، جزیره ای بود که تمام احساسات در آنجا زندگی می کردند. شادی ، غم ، دانش و همچنین سایر احساسات مانند عشق. یک روز به احساسات اعلام شد که جزیره غرق خواهد شد. بنابراین همگی قایق هایی را ساختند و آنجا را ترک کردند. بجز عشق. عشق تنها حسی بود که باقی ماند. عشق خواست تا آخرین لحظه ممکن
مقاومت کند. وقتی جزیزه تقریبا غرق شده بود، عشق تصمیم گرفت تا کمک بخواهد.
ثروت در قایقی مجلل در حال عبور از کنار عشق بود.
عشق گفت: می توانی من را هم با خود ببری؟


ثروت جواب داد: در قایقم طلا و نقره زیادی هست و جایی برای تو وجود ندارد.
عشق تصمیم گرفت از غرور، که او هم سوار بر کشتی زیبایی از کنارش در حال عبور بود در خواست کمک کند.
-”غرور، لطفا کمکم کن”
غرور جواب داد:”عشق، من نمی توانم کمکت کنم . تو خیس هستی و ممکن است به قایقم آسیب برسانی”
غم نزدیک بود ، بنابراین عشق در خواست کمک کرد،” اجازه بده همراهت بیایم”
غم جواب داد:” اه…عشق من خیلی غمگینم و نیاز دارم تنها باشم”
شادی هم از کنار عشق گذشت و بقدری شاد بود که حتی صدای در خواست عشق را نشنید.

ناگهان صدایی به گوش رسید،” بیا عشق، من تو را همراه خود خواهم برد” صدا، صدای پیری بود. عشق درود فرستاد و به حدی خوشحال شد که فراموش کرد مقصدشان را بپرسد. وقتی به خشکی رسیدند، پیری راه خودش را در پیش گرفت.عشق با علم به اینکه چه قدر مدیون پیریست از دانش که مسنی دیگر بود پرسید: “چه کسی نجاتم
داد؟ ”
دانش جواب داد:” زمان بود”
عشق پرسید:” زمان؟ اما چرا نجاتم داد؟ ”
دانش با فرزانگی خاص و عمیقی لبخند زد و جواب داد: ” زیرا تنها زمان است که توانایی درک ارزش عشق را داراست”

[ جمعه چهارم فروردین 1391 ] [ 11:0 ] [ شایسته ] [ ]

دود میخیزد ز خلوتگاه من


دود می خیزد ز خلوتگاه من
کس خبر کی یابد از ویرانه ام ؟
با درون سوخته دارم سخن
کی به پایان می رسد افسانه ام ؟
دست از دامان شب برداشتم
تا بیاویزم به گیسوی سحر
خویش را از ساحل افکندم در آب
لیک از ژرفای دریای بی خبر
بر تن دیوارها طرح شکست
کس دگر رنگی در این سامان ندید
چشم می دوزد خیال روز و شب
از درون دل به تصویر امید
تا بدین منزل پا نهادم پای را
از درای کاروان بگسسته ام
گر چه می سوزم از این آتش به جان
لیک بر این سوختن دل بسته ام
تیرگی پا می کشد از بام ها
صبح می خندد به راه شهرمن
دود می خیزد هنوز از خلوتم
با درون سوخته دارم سخن
سهراب سپهری

منبع فور لاو دات کام

[ پنجشنبه سوم فروردین 1391 ] [ 12:51 ] [ شایسته ] [ ]

دلیل بودن دلیل هستی

دلم واسه خودم تنگ شده

واسه “من” بودنم
واسه روز قبل دچار شدنم
واسه یه جای ساکت وآروم
اونقدری آروم که گوشام از سکوتش درد بگیره
دلم میخواد این ذهن؛دیگه به چیزی فکر نکنه
حتی به خود ،خود هیچی هم فکر نکنه
چقدردلم میخواد ذهنم یه خمیازه بکشه
خستگیش دربره،بشه آروم مثل یه دریا
ساکت و مواج؛با عمق و لایتناهی
اون یه آرامش میخواد شاید نه همیشگی ولی مطمئن
ولی اینو میدونم تو هم بدون شاید اون روز نیاد
چون دریغ از دقایقی که بی یاد تو سپری میشود
*****

دلم تنگه واسه بارون
واسه یه عالمه خیس شدن
واسه چسبیدن لباس به تنم
واسه شره کردن آب از سر و بدنم
فکر اینکه حالا عاری شد ه ام از گنهم
واسه گم شدن اشکام مابین قطراتش
واسه پاکیش
واسه همدردی قطراتش با اشکام
شاید
واسه اینکه ،بارونه که همیشه تو رو به یادم میاره

*****
دلم تنگه واسه ی کوه
واسه غرورش
واسه بلندیش
واسه اینکه فکر کنم

دیگه میتونم دستم به خدا بروسونم
واسه ی شنیدن پزواک صدام
واسه ی پرتاب کردن سنگ از اون بالا بالا هاش
لذت شنیدن صدای برخورد سنگهاش به هم
واسه اینکه منو یاد

غروری که از دست دادم میندازه
شاید هم یاد روز بیفتم که قصه هام شکسته
*****
دلم واسه ی گریه تنگ شده
واسه ی یه عالمه بغض که گلوم فشار بده
دلم واسه ی از ته ته دل گریه کردن تنگ شده
دلم تنگه واسه هق هق صدام
دلم واسه مزه ی شوری اشکهام تنگ شده
دلم میخواد بشینم و فقط گریه کنم
میخوام که مژهام خیس بشن و سنگین
میدونی
دلم واسه اون دونه الماسهایی که خودشون بلدند راهشون رو صورتم پیدا کنن تنگ شده
شاید دلم الماس میخواد، یه چیز با ارزش
شاید هم دلم واسه دیدن این دونه الماس ها تنگ شده
شاید هم واسه اون کاغذی که این اشکها چروکش میکنن
یا واسه ی تاری نگاهی که وقتی هاله اشک تو چشمام جمع میشه تنگ شده
شاید هم دلم میخواسته دستی باشه که گونه هام لمس کنه،والماسها و رو جمع
وشونه ای باشه که …

و هیچ وقت اون لحظه کنارش نبودن
واسه یه جای پرت و دنج
دلم تنگه واسه کافی شاپ کنج
دلم تنگه واسه راه رفتن توی چاله های آب
دلم تنگه واسه معرق و چوب
دلم تنگه واسه یه سقف سفید که بشه بهش زل زد
دلم تنگه واسه یه دنیا حرف نگفته
دلم تنگه واسه دل خوشیهام
شاید دلم برق نگاه قبل بوسه هات رو میخواسته وباز اینهمه بهونه میگرفته

منبع :فور لاو دات کام

[ چهارشنبه دوم فروردین 1391 ] [ 11:38 ] [ شایسته ] [ ]

 

هنوز با هر صدایی از پشت پنجره  ، پرواز می کنم و خودم را به پنجره می رسانم
دستم را بر دستگیره ی پنجره می گذارم ولی بی اختیار دستم می ماند. بی حرکت و بی حس  
اگر باز کنم و تو ان طرف پنجره نباشی ؟
اگر صدای پشت پنجره از تو نباشه ؟
خشک می شوم و بی روح . نه ، توان باز کردن ندارم . توان ندیدنت ، نبودنت را ندارم
 بگذار این دروغ قشنگ  ، این باور غلط  باشد ، وجود داشته باشد
قلب من با این تردید زیبا زندگی می کند
 شاید بودنش  با  شاید نبودنش ، می جنگد
کاش پیروز شود!

[ سه شنبه یکم فروردین 1391 ] [ 12:3 ] [ شایسته ] [ ]

برای تو

 

عشق از دوستی پرسید فرق میان منو تو چیبست؟ دوستی گفت من با سلامی

آشنا میکنم تو با نگاهی من با دروغی جدا میکنم و تو با مرگ


اگر کلید قلبی رو نداری هیچوقت قفلش نکن اگر کسی رو دوست داری

هیچوقت خوردش نکن اگه دست کسی رو گرفتی هیچوقت رهاش نکن.


اگه یه روزی یکی اومدو بهت گفت دوست داره تو بهش نگو دوست دارم

اگه کسی بهت گفت عاشقته تو نگو عاشقشی

اگه کسی بهت گفت دنیایه منی تو سعی نکن دنیات باشه

چون یه روز میاد که بهت میگه ازت متنفرم

اونوقت دیگه نمیتونی بهش بگی منم ازت متنفرم

[ سه شنبه یکم فروردین 1391 ] [ 11:53 ] [ شایسته ] [ ]

سلام

    سسسسسسسسسسسسسسلام

خوبید بچه ها من واقعا شرمندم که مدت زیادی آپ نکردم

اینترنت قطع بود انگار ای چند وقطه من نبودم همه ترکوندن دمتون گرم بچه ها

راستییییییییییییییییییی

عیدتون

 

مبااااااااااااااااارک

 

 

ساله خوبی داشته

 

 

باشید

 


چندتااس قشنگ برا تبریک سال نو

اسفند رو به پایان است  وقت کوچ کردن به فروردین

وقت بخشیدن وصاف کردن دل

پس

مرا ببخش اگر با نگاهی یا صدایی یا زبانی

بر دلت ترکی انداختم


میگن وقتی بهار داره میاد

باید گل ها رو خبر کرد

خواستم خبرتون کنم

بهار داره میاد

بهاره قشنگتون مبارک

[ جمعه سی ام دی 1390 ] [ 20:24 ] [ شایسته ] [ ]

دوستت دارم

 تصاوير زيباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نويسان،آپلودعكس، كد موسيقی، روزگذر دات كام http://roozgozar.com
[ جمعه سی ام دی 1390 ] [ 20:22 ] [ شایسته ] [ ]